اگر چه در دل من قـصه‌ها فـراوان است            ولی چه سود و چه حاصل، که دشمنِ جان است

سروده ها واشعار

 

 

 

«همايون شهر» شد بازار كارش
شنيدم من زشخصي اين حكايت     تعجب كردم از آن بي نهايت
به شعر آوردم آن را تا كه شايد     دلت را لحظه از غم رهاند
بُدي يك مردِ زيرك اندر ايران     كه مي‌كردي سفر در قلب شيران
به هر شهر و به هرآفاق مي رفت    زدستش ناله‌ها بر تاق مي رفت
قضا را در پي گشت و گذارش    «همايون شهر» شد بازار كارش
چو وارد شد در اين شهر كذايي    مواجه شد به مرداني  خدايي
به خود گفتا كه اينها بي سوادند    ندارند علم، رام و سر به راهند
شود پولي به چنگ آرم گوارا    ربايم طعمه از  بي پول و دارا
خلاصه آمد و در كوچه ها شد    از اين كوچه پيِ، پس كوچه‌ها شد
بديدي پيرمردي را به راهش     سلامي كرد و داد او هم جوابش
به گفت آن پيرمرد با آن جفا جو    غريبي؟ يا كه هستي اهل خواجو؟
به گفت آري غريبم من غريبم    تو گويي اندر اينجا من اسيرم
مرا گر مي شود از روي ياري    به منزل بر به رسم ميهماني
به بردش سوي منزل از ره لطف    بكرد بهر پذيرايي تعارف
ولي در لحظه اي آن پير دانا    زكارش گشت آگه آن توانا
نيامد هيچ حرفي بر زبانش        چو ده شب را به سركرد از اوانش
شبي ديگر بگفت آن مرد شياد    كه اي مرد خوش آيين روان شاد
دهي گر سي شبي ديگر مرا جاي    شوم با مردم اين شهر همراي
بگيرم پول از آنها با دسيسه        دهم نيمش تو را با مُهر كيسه
ازاين گفتار، آن پير سعادت        به خود پيچيد و گفت اي شوم بدبخت
تورا ده شب به خانه راه دادم    به پايت همچو خادم سر نهادم
ولي با اين همه اي روبه پير    زدي با دست خود خود را به زنجير
وليكن از ره تدبير هشيار        تورا سازم ادب با رنج بسيار
به جرم اينكه ده شب را به حيله    شدي بر سفره ام حاضر زكينه
تورا فردا برم در كوه و صحرا    كه با بيل و كلنگ گردي تو بينا
كه زين پس اي پليد پست گمراه    به سوي مكر و حيله ناي همراه
چو فردا سر رسيد آن پير صابر    ببردش سوي كوه آسوده خاطر
بدو كاري سپرد و گفت : اي مست    صلاحت آنكه گيري، بيل بر دست
بشد مشغول كار آن مرد بد بخت    عرق جاري شد از رخسار و از رخت
به سختي روزها را شب رسانيد    وجودش را غم و اندوه ساييد
چو فارغ شد از اين ده روز آن مرد    زنامردي برون آمد جوانمرد
برفت زين شهر با اشك ندامت    بشد مردي عزيز و با سعادت
به شهر خويش بنمودي اقامت    شدي مشغول كاري با كرامت
سبب از او سؤالي شد كمابيش    بگفتا در جواب آن مرد درويش
زماني از پي نفس شرر بار     بكردم از «همايون شهر»  ديدار
گمان كردم كه هستند گيج و هالو    ربايم پول از آنها مثل زالو
وليكن با يكي دمساز گشتم        زعلم و حكمتش انباز گشتم
به پيري روبرو گشتم به راهم    كه او شد منكر كار تباهم
به من آموخت درس زندگاني    طريق عشق و شورِ شادماني
كنون با شور و شوق و عشق سرشار    كنم من از ره صدق و صفا كار
من از اين شهر پر مهر و محبت    بديدم جلوة تدبير و همّت
همي دانا همي بينا، هماهنگ        همي عاقل همي فاضل، خوش آهنگ
همي با افتخار و با درايت        همي مهمان نواز و با سخاوت
طريق «شيروي» مشتي زخروار!    گلاب همتش، چون مشك عطار
كلامش را به دقت كن عنايت    سپس بر ديگران بنما حكايت
شدي گر طالب ديدار از اين شهر    ببردي گوي سبقت از دل دهر

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مختصری از ما

دكتر مصطفى شيروى خوزانی، متولد خمینی شهر اصفهان، تاریخ 1337خورشیدی، داراى مدرك دکترای زبان و ادبيات عربى از دانشگاه تهران. دانشیار و عضو هیأت علمی دانشگاه قم ، با سابقه دروس حوزوى: منطق ، فلسفه و چندین سال دروس خارج فقه و اصول.