اگر چه در دل من قـصه‌ها فـراوان است            ولی چه سود و چه حاصل، که دشمنِ جان است

محبت بکنیم یا نکنیم

من به خود مى‌ گويم، گردلت خواست تو هم گوش بده:

اكسير محبت:

از من بپرس راز محبت، که روز و شب

این قصه می‌نویسم و تکرار می کنم«اوحدى»

معجزه ى اظهار دوستى و محبت مختص اين زمان نيست، نقش ألفت و دوستى و محبت با سرشت انسان عجين است و كسى كه از اين خمير مايه به دور است در حقيقت چشم دلش كور است.

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت«حافظ»

من و محبت خوبان ز عهد مهد ازل

دو کودکیم که خوردیم شیر یک پستان «اوحدى»

در آب و گل ز آدم خاکی نشان نبود

كاغشته شد به آب محبت خمیر ما «اوحدي»

ما دارا و ندار بى پول پولدار، قدرتمند و ناتوان، سرشناس و ناشناس همه و همه اين ديار را ترك خواهيم كرد، ولى كسى كه لذت هم صحبتى و اكسير با محبتى را چشيده باشد، خود را تنها نخواهد گذاشت.

ما همانیم که بودیم و محبت باقیست

ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند «سعدى»

هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای

درد محبت است که درمان پذیر نیست «وحشى»

نبايد اين موهبت حيات بخش را به سادگى از دست داد و هيچ مصلحتى بالا تر و والاتر از الفت و محبت نيست.

خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی

که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی «سعدى»

نه تنها محبت واقعى مايه ى سعادت است، بلكه به گونه اى موجب جان بخشى است، بسا انسانهايى با چشيدن شربت جان بخش محبت ، مرگ را جواب داده اند و بسا كله گنده هايى كه بنده و خاضع محبت شما خواهند شد.

از محبت مرده زنده می‌کنند

از محبت شاه بنده می‌کنند «مو لوى»

بدان مهرورزى و محبت پايانى ندارد ، و اين ويژگى همچون درياى بيكرانى است كه حد و حدود نمى شناسد.

مجو پایان دریای محبت

که گردی غرق و آنرا حد نبینی

آغاز گر محبت همواره پيك سعادت است، و اهل وفا را مدهوش مى سازد كه گفته اند:

به آغاز محبت در وفا کوش

وفا کن تا بری زاهل وفا هوش «وحشى»

ممكن است نفس بدگوهر وسوسه ات كند كه اگر به فلانى محبت و احترام كنى ، كوچك و خوار خواهى شد و به خاك مذلت خواهى افتاد، نه نتر س و پاى پيش گذار و خود را از اين نعمت خدادادى محروم نساز.

مترس از محبت که خاکت کند

که باقی شوی گر هلاکت کند «سعدى»

البته اين منافات ندارد كه اين گوهر حيات انسانى را نبايد نثار هر بد ذاتى كرد، هرگز!!! چنين افرادى لايق محبت نيستند.

رهی نمی‌برم و چاره‌ای نمی‌دانم

بجز محبت مردان مستقیم احوال «سعدى»

سد حیف از محبت بیش از قیاس ما

با بیوفای حق وفا ناشناس ما «وحشى»

اظهار محبت به سگ کوی تو کردیم

گفتیم مگر دوست شود دشمن ما شد «وحشى»

بسى شايسته است كه گوهر محبت يك سويه نباشد بلكه دوجانبه باشد و افرادى يافت نشوند كه فقط بخواهند محبت ببينند ولى خود محبت نكنند كه شور بختانه يكى از آفتهاى محبت كه آن را از سكه انداخته است همين خصيصه ى نكوهيده است.

محبت هرگز از یکسر نباشد

نباشد این کشش تا زو نباشد «وحشى»

خيال خود و شما را راحت كنم:

كسى كه وصله ى جانش نشد محبت خلق

يقين بدان كه سرا پاى او بوَد ناحق «شيروى»

پس با سرمه ى محبت چشم جانت را روشنى بخش، كه اگر چنين نكنى در روز محشر كور برانگيخته مى شوى.

هر کرا کحل محبت چشم جان روشن نساخت

روز حشرش همچنان خواهند کور انگیختن «وحشى»

و در نهايت بدان كه:

کسی کو به شهر محبت نیاید

بده سوی دشت عداوت جوازش «ناصر خسرو»

وبراى اينكه اشتباه برداشت نكنى و مرا به آنچه نيستم متهم ننمايى بايد بگويمت:

نه از سوز محبت بی نصیبم همچو پروانه

که در هر انجمن گرد سر شمع دگر گردم «وحشى»

ولى چه كنم و چاره چه سازم كه:

به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست

وفا مصاحب دیرینهٔ محبت ماست «وحشى»

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مختصری از ما

دكتر مصطفى شيروى خوزانی، متولد خمینی شهر اصفهان، تاریخ 1337خورشیدی، داراى مدرك دکترای زبان و ادبيات عربى از دانشگاه تهران. دانشیار و عضو هیأت علمی دانشگاه قم ، با سابقه دروس حوزوى: منطق ، فلسفه و چندین سال دروس خارج فقه و اصول.