اگر چه در دل من قـصه‌ها فـراوان است            ولی چه سود و چه حاصل، که دشمنِ جان است

برادر كه در بند خويش است

a566
در باب برادرى :برادر از ديد گاه شاعران برگزيده
برادر كه در بند خويش است ، نه برادر نه خويش است «سعدي»
خداوند مرا و تو را هيچگاه پريشان حال نسازد و ما را نيازمند اين و آن و به خصوص خويشاوندان ننمايد و هيچكس را محتاح خلق روزگار نكند!
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
محتاج برادران و خویشان نشوم
بی منت خلق خود مرا روزی ده
تا از در تو بر در ایشان نشوم «ابوسعيد ابوالخير»
برادرانى كه به برادر خويش بى توجهى مى كنند و خداى ناخواسته ناكامى برادر خود را مى خواهند از يك نكته غافلند كه :
عزیز مصر به رغم برادران غیور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید «حافظ»
كسانى كه از كمك و محبت و مشورت نزديكان خود بى بهره اند همواره بايد به خود بگويند:
برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست
که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی 
«مولوي»
و بايد به آنان گفت: اين همه رشگ چرا؟ اين همه گفته ى چون كشك چرا؟ آنچه را مانده زبابا ز تو باد! تاس خالى زمن و پول زمين مال تو باد! پس برادرى چه شد ؟ غيرت ياورى چه شد؟
زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو
بد ای برادر از من و اعلا از آن تو
این تاس خالی از من و آن کوزه‌ای که بود
پارینه پر ز شهد مصفا از آن تو
وحشي
اى كه از خير برادر تو نديدى چيزى ، بايد از فكر و خيالت برود هر چيزى، تو كه بالاتر از يوسف نيستى آيا نشنيدى كه برادران با او چه كردند، ولى آخر الامر بازى باختند.
هر بی‌خبر برادر خویشم لقب نهد
آری چو یوسفم من و ایشان برادرم
ای یوسف امانت، آخر برادرانت
بفروختندت ارزان و اندک بهات کردند
مولوي
 براستى كه برخى از برادران شرم ندارند ، حيا نمى كنند و بسا نسبت به انسان از هر بد خواهى بد خواه ترند:
برادر که او را ز من شرم نیست
مرا سوی او راه و آزرم نیست
فردوسي
خواری من ز کینه توزی بخت
از عزیزان مهربان برخاست
ای برادر بلای یوسف نیز 
از نفاق برادران برخاست
خاقاني
ادامه دارد
برادر، گر از تو، بپوشید روی
ز شرم توبود آن، بهانه مجوی
فردوسي
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
 
برادرا تو کجا خفته‌ای نمی‌دانی
که بر سر تو نشستست افعی بیدار
 
دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می‌کنی
شرم بادت ای برادر زین دعای بی‌نماز
 
خامش کن ای برادر فضل و ادب رها کن
تا تو ادب بخواندی در تو ادب ندیدم
 
مگس‌ها را ز غیرت ای برادر
از این بزم پر از شکر برون کن
 
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
 
برادر به جرم برادر مگیر
که بس فرق باشد ز خون تا بشیر
نظامي
آیین برادری و شرط یاری
آن نیست که عیب من هنر پنداری
عطار
خوشی کجاست اینجا؟ کاینجا برادران
از بهر لقمه‌ای هم خصم برادرند
ناصر خسرو
ای برادر برادرت را بین
که چگونه اسیر ویرانیست
بینواییست مانده بر سختی
بانوا چون هزار دستانیست
مسعود سعد سلمان
ای برادر، چه دهم شرح؟ که دور از تو مرا
بر دل تنگ چه غمهای فراوان آید؟
چند سرگشته دویدم چو فلک تا آخر
حاصلم سوز دل و دیدهٔ گریان آید
آنچه بینی که ندارم ز جهان بر جگر آب
چشم من بین که چگونه جگرافشان آید؟
این همه هست و نیم از کرم حق نومید
گرچه جانم به لب از محنت هجران آید
آخر این بخت من از خواب درآید سحری
روز آخر نظری بر رخ جانان آید
عراقي
نتوان به دستگیری اخوان ز راه رفت
یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت
صائب
گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما
حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست
اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
مرا با تو ای جان سر جنگ نیست
تو در جنگ آیی روم من به صلح
خدای جهان را جهان تنگ نیست
جهانیست جنگ و جهانیست صلح
جهان معانی به فرسنگ نیست
هم آب و هم آتش برادر بدند
ببین اصل هر دو بجز سنگ نیست
مولوي

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مختصری از ما

دكتر مصطفى شيروى خوزانی، متولد خمینی شهر اصفهان، تاریخ 1337خورشیدی، داراى مدرك دکترای زبان و ادبيات عربى از دانشگاه تهران. دانشیار و عضو هیأت علمی دانشگاه قم ، با سابقه دروس حوزوى: منطق ، فلسفه و چندین سال دروس خارج فقه و اصول.